رفتم دوش گرفتم تو تختم لم دادم و دارم گریه میکنم
دلم از همه چی گرفته مامانم باهام بد حرف زد
و این تلنگری شد که یاد همه بدبختیام همه جفاهایی که
در حقم تو این بیست و چندسال شده بیوفتم دله دیگه
یهو افسار پاره میکنه میزنه روحیه ادمو لگد مال میکنه
اصلن ولش بذار از احوالاتم بگم
اول اینکه کارمو عوض کردم خدا رو شکر این کارم
تقریبا نزدیک به ایده المه شکرت
دوم با یکی دوباره اشنا شدم خواسگاری هم اومده
من ولی فک میکنم امادگیشو هردومون نداریم
سوم طبق معمول حسودیم میشه به مزوجهای رمانتیک
که عروسیشونه ولی با این حال زیر بار ازدواج نمیرم
خودمم موندم چه مرگمه
چهارم الان دلم گرفته دندونمم درد میکنه
خدایا تورو میخوام بیا منو تو اغوش بگیر
برچسب:
نویسنده: حامد نصیری